به رنگ دریا

اینم یکی دیگه از قشنگترین ایمیل هایی که این مدت گرفتم

بدینوسیله

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
 و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
 قبول می کنم!

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
 و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
 چون می توانم آن را بخورم...

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…

می خواهم به گذشته برگردم،
 وقتی همه چیز ساده بود،

 وقتی داشتم رنگها را،
 جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
 یاد میگرفتم...

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…

می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
 و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...


می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...

 نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
 خبرهای ناراحتکننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

 به یک کلمه محبت آمیز،
 به عدالت،
 به صلح،
 به فرشتگان،
 به باران،
 و به . . .

این دسته چک من،
 کلید ماشین،
 کارت اعتباری
 و بقیه مدارک،
 مال شما!

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط دریا نظرات () |

میگم اسم ماها بد در رفته.... یه جوری کج و معوج بهمون نگاه میکنن که تمام عیبا رو یکجا در وجودمون جمع کردیم.... جهان سومی که هستیم...... مسلمونم که هستیم.... از بین کشورای خاورمیانه ایرانی هم که هستیم.... ما ها هم دیگه انگار پذیرفتیم که این نگاهها رو تحمل کنیم....

وقتی تازه اومده بودم توی این خوابگاه هم خونه ای هام گفتم بیاین دور هم جمع بشیم که همدیگه رو بشناسیم.... من همون شب میخواستم برم مالزی..با اینحال کلی وقت گذاشتم رفتم خرید و بعد هم واسشون نون سیر درست کردم... هم خونه ای های چینی هم مثل جوجه پای گاز ایستادن و هی مواد مختلف رو قاطی کردن  و دو تا غذای عالی درست کردن..... اونوقت این آمریکائیا دوتاشون که جیم فنگ شدن که نخوان چیزی بیارن و یکیشون هم یه مقدار شکلات گذاشت روی میز... یعنی هیچ وقت اضافه ای صرف نکرده بود....اونروز گفت : یه قرار شام میذاریم و من براتون غذای آمریکائی درست میکنم... 

بعد از کلی اینور اونور کردن بالاخره دو شب پیش دور هم جمع شدیم...قرار ساعت 7 بود ..من از ساعت 4:30 رفتم توی آشپزخونه ....یکی از هم خونه ای های چینی هن هن کنان از خرید آمد و در کنار من مشغول آشپزی شد... بهش گفتم من آشپزی رو زود شروع کردم که ترافیک نشه آشپزخونه..... ساعت 5 شد... 6 شد.... 6:30 شد ... هیچ خبری از آمریکائیها نشد.... ساعت 6:45 یکیشون اومد یه کم ماکارونی ریخت توی آب جوش و آبکش کرد و گذاشت روی میز و جالبیش اینجا بود که شروع کرد به خوردن.... بهش گفتم صبر کن همه غذاها رو بیاریم بعد بخور..من یه غذای مکزیکی درست کردم....گفت اوه جدی؟ خب ژس من غذامو میذارم واسه ی فردا...پاشد روی غذاشو سلفون کشید گذاشت توی یخچال تعجب....

ساعت 3 دقیقه به 7 اون یکیشون اومد در قوطی کنسرو رو باز کرد  سبزیجات پخته بود توی ماکروفر گرم کرد و با چیپس گذاشت روی میز.... یکی دیگه شون ساعت 7:03 دقیقه اومده از توی فریزر یه غذای آماده رو با آرامش گرم کرد و یه بشقاب کوچولو گذاشت سر میز اونم اینقدر بد مزه بود که هیچکس نخوردسبز

غذا رو که از توی فر در آورم باورشون نمیشد..... هی خوردن و تعریف کردن...ولی من خوشحال نبودم احساس میکردم رو دست خوردم... احساس حماقت بهم دست داده بود....احساس اینکه یه بار دیگه خر حساب شده بودم.... من شاهد بودم که روزای قبل این آدما واسه ی خودشون چقدر با حوصله آشپزی میکردن ولی امروز که ما قرار بود باهاشون هم سفره بشیم اینطوری عمل کردن.... بر عکس من که این غذای مکزیکی رو با اینکه خیلی دوست دارم هیچوقت واسه ی خودم تنها درست نمیکنم و اونروز اونقدر وفت گذاشتم .....افسوس

دلم میخواست ماها یه همچین رفتاری میکردیم..... اونوقت خر بیار باقالی بار کن.....عصبانی

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط دریا نظرات () |

از غیبتم عذرخواهی میکنم. مجبور شدم موضوع پروژه م رو تغییر بدم و بدجوری گرفتار شدم. تازه دیروز کارام دوباره رو غلطک افتاد. از دریای لطف شما دوستان عزیزم بی نهایت سپاسگزارم.

ضمنا چون خوندن مطالب توی قالب قبلی برای بعضی از دوستان مشکل بود قالبو عوض کردم.

دیروز یه ایمیل گرفتم بدجوری به دلم نشست اینجا آوردم شما هم ببینین. 

یک صحنه از فیلم کازابلانکا هست که خیلی دوست دارم. اون جا که موقع خداحافظی همفری بوگارت چونه ی اینگرید برگمن رو می گیره، سرش رو خیلی آروم میاره بالا و می گه: تو چشمهای من نگاه کن کوچولو. چشمهای زیبای اینگرید، پر از اشک، پر از عشق، پر از نیاز و معصومانه است.  عین یک موجود کوچک بی پناه، زیبا، معصوم ، با چشمانی که پرده ای از شرم روی نگاهش افتاده و به آن جلوه ای از زیبایی ناب زنانه داده.  با خودم میگم چطور میشه عاشق این زن نشد؟ زنی که مثل یک کودک ظریف و بی پناه و معصوم است.از خودم می پرسم به سر آن زنها چی اومد؟ دلم برای مردهای این دوران می سوزد که با هیولاهایی مثل من طرفند . زنهایی صریح و بی پروا. با خودم فکر می کنم اگر همفری بوگارت داشت از من خداحافظی می کرد چه باید می گفت ؟لابد باید می گفت:  تو چشمهای من نگاه کن الاغ ! این بهترین چیزی است که  به ذهنم می رسد. 

سالها پیش، وقتی ازدواج می کردم من هم همان نگاه شرمگین را داشتم. من اونئروزگار یک دانشجوی بی پول از یک خانواده ی متوسط بودم. همه چیز مرا خوشحال می کرد و اصغر چقدر از خوشحال کردن من لذت می برد. وقتی درسم تمام شد اصغر کنارم نشست و گفت عزیزم، تو لازم نیست کار کنی. من  حتی اگه شده به زندان بیفتم هم برای تو بهترین زندگی رو فراهم می کنم. و من توی دلم احساس غرور کردم. از انجا که ذاتا موجود تنبلی هستم صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم و بعد بلند می شدم و خانه را مرتب می کردم. چند جور غذا و سالاد و سوپ می پختم ( چون اصغر خیلی سوپ دوست داشت ) . از تلویزیون دستور پخت غذاهای جدید یاد می گرفتم که اصغر رو سورپرایز کنم. خمیازه می کشیدم و می نشستم تا شوهرم برگردد. زندگی ما خیلی خوب بود و من خوشحال بودم. تا اینکه  یک تلفن ساده همه چیز را به هم ریخت

 ***

جمله خیلی ساده و خیلی بی رحمانه تا ته قلب من نشست:"این همه درس خوندی، دکتر شدی که بری توی آشپزخونه کلفتی کنی؟"  مادرم بود.سعی کردم توضیح بدم که این که برای شوهرم غذا می پزم کلفتی نیست. گفت برو کار کن، برای شوهرت هم غذا  بپز! و گوشی را گذاشت. چند روز بعد پدرم وسط حرفهایش گفت که کار جوهر آدمی است و ما را طوری تربیت نکرده که توی خانه بنشینیم و ما به جامعه سهمی داریم که باید برگردانیم. بعد هم تاکید کرد که  کسی که خرج یک روز از زندگی اش را در نیاورد یک مفت خور است! فرداش رفتم سراغ استادم توی دانشگاه،  چون شاگرد خوبی بودم همان روز توی بخش تحقیقات به من کاری دادند، کاری که از نظر علمی دوستش داشتم ولی حقوقش انقدر کم بود که خرج رفتن و آمدنم هم نمی شد. با این همه قبولش کردم، چون نمی خواستم مفت خور باشم.

 ***

 اصغر با کار کردن من مخالفتی نکرد. اصغر آدم باهوشی بود. نه برای اینکه اعداد 4 رقمی را در هم ضرب می کرد و روی هوا انتگرال توابع سینوسی می گرفت. برای این که می دونست که اینجور موقع ها نباید مخالفت کند.خیلی آرام و مهربان گفت: عزیزم، اگر دوست داری کار کنی ، کار کن. اما تو خیلی لطیف  و زیبایی . حیف تو نیست توی اون محیط مردونه خشن؟ توی اون راه دور؟من خودم می برم و میارمت، دوست ندارم  خانوم کوچولوی خوشگلم وسط اون جاده قاطی راننده کامیون ها  رانندگی کنه  و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد. راستش ،من باز هم احساس غرور کردم که شوهرم این طور از من محافظت می کند. به حدی که یادم رفت که من از 18 سالگی گواهینامه داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب رانندگی می کردم.

 ***

مدتی به این منوال گذشت. اصغر هر روز من رو مثل یک کودک می برد دم در کارخونه و تحویل می داد و عصر هم تحویل می گرفت. اما کار آسونی نبود. چون کارخونه ها رو توی دو راهی قلهک نمی سازند. راه دور بود. اصغر خسته می شد. کم کم بهانه گیری می کرد، بد اخلاقی می کرد.  نهایت سعی اش را کرد که به من بفهماند که این کار از نظر منطقی بیخود است و رهایش کنم. اما من  توی کارم شروع به پیشرفت کرده بودم و از این که  به جای سالاد درست کردن برای اصغر  برای مردمم دارو می ساختم لذت می بردم. گفتم که کارم رو ول نمی کنم و خودم می خواهم رانندگی کنم و او هم در نهایت قبول کرد. از اون روز همه چیز عوض شد، می تونستم اضافه کاری وایسم ، تونستم به سرعت پبشرفت کنم ؛ حتی جمعه ها می رفتم سر تولید.دقیقا یک سال بعد به من یک پیشنهاد کاری با سه برابر حقوق داده شد که بلافاصله قبول کردم. پنجشنبه ها هم یک کار نیمه وقت توی یک شرکت خصوصی گرفتم که بابت یک نصف روز کلی پول می دادند. جمعه ها هم توی یک داروخانه شیفت وای میستادم.از اون پیشی کوچولوی ناز چیزی باقی نمونده بود،دوباره روی پاهای خودش فرود اومده بود و  احساس ببر بودن می کرد.

 ***

سالها گذشت، من عوض شده بودم.دیگه از این که یک مرد ازم حمایت کنه احساس غرور نمی کردم.از این که خودم داشتم از عده ای به مراتب بزرگ تر و بیشتر حمایت می کردم خوشحال بودم. اما همه اش هم خوشحالی نبود.سختی و مبارزه و خستگی هم بود. اصغر شروع کرد به بی توجه شدن. به بی تفاوتی ، به بد زبانی و آزار دادن. لابد دلش برای پیشی کوچولوش تنگ شده بود. اما من دیگه اون آدم نبودم، من بالغ شده بودم . حالا بجای اینکه سالاد درست کنم و بشینم تا شوهرم برگردد، وقتی دیر می آمد ازش می پرسیدم کجا بودی و اصغر این رو دوست نداشت. توی حساب بانکی مشترک مان می دیدم که پولهایی کم می شود و وقتی ازش می پرسیدم دوست نداشت توضیح بدهد. اصغر زنی  که بپرسد؛ مشارکت کند؛ نظر بدهد ، بپرد روی پشت بام و دیش ماهواره را تنظیم کند دوست نداشت. شاید هم حق داشت ، او با یک پیشی کوچولو ازدواج کرده بود وحالا با یک هیولا باید سر می کرد.من هم اصغر را دوست نداشتم. نگاه کردم و دیدم همه ی این مدت چیزی که مرا به او پیوند می داد نیاز بود و نه عشق.  حالا دیگه بهش نیازی نداشتم، می تونستم روی پای خودم بایستم. به همین سادگی. چرا باید می ماندم؟ خداحافظی کردم.  از زمانی که از اصغر جدا شدم خیلی مصیبت کشیدم. کارم را از دست دادم، مهاجرت کردم، گرسنگی کشیدم، غربت دیدم ، اشک ریختم، زمین خوردم ، اما همه ی این ها را روی پاهای خودم کردم . گاهی از خودم می پرسم اگر آن روز مادرم به من زنگ نمی زد و مرا به زور به کار کردن وادار نمی کرد همه ی این اتفاق ها می افتاد؟  اگر هنوز هم داشتم توی آشپزخانه برای شوهرم سالاد و سوپ می پختم  و بچه هام توی اطاق داشتند بازی می کردند خوشحال تر نبودم؟ پاسخ این سوال را هرگز نخواهم دانست.

 ****

 به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم.  حالا می دونم چه بر سر اون زنهای ناز و کوچولو آمده است. آنها بزرگ شده اند، قد کشیده اند و دیگر کوچولو نیستند.  توی کوچه ؛ توی خیابان دارند می دوند و سهم آدم بودنشان را می پردازند. توی زندگی جورهای مختلفی آدم را فلج می کنند. یک جورش  هم این است که توی چشمهایت نگاه می کنند و می گویند توی چشمهام نگاه کن ، کوچولو!  برای فلج کردن یک زن لازم نیست  پاهایش را قطع کنی، کافی است به او بقبولانی که این پاهای زیبا برای دویدن و پریدن از روی موانع ساخته نشده است.برای فلج کردن یک زن  لازم نیست بهش بگویی احمق و نصف عقل! می توانی در عوض بهش بگویی: تو فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده ای. با همین حرفهای زیبا می توان از یک انسان، با همه ی قابلیت هایش یک عروسک بی خاصیت ساخت که  »فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده» و در نتیجه بدون عشق یک مرد دلیلی برای بودن ندارد. موجودی  که  حتی یک روز هم نمی تواند روی پای خودش بایستد  ( چون متاسفانه با عشق  ورزیدن و این حرفها ی قلمبه حتی یک نون بربری هم نمی شود خرید) . موجودی  که نه در سطح روحی و نه در سطح اجتماعی هیچ هویت و استقلالی ندارد. می توان روی طاقچه گذاشت و پرستیدش. می توان هم به راحتی برش داشت و یک عروسک دیگر جایش گذاشت و در نهایت پر رویی بهش گفت : «عزیزم، ذات مردانه این است. ما مردها وحشی و رام نشدنی هستیم. ما مردها ذاتا تنوع طلبیم! ما مردها دوست نداریم به کسی توضیح بدهیم. اصلا ما مردها وحشی هستیم.  اما تو مظهر کمال و زیبایی و عشقی. تو یگانه دلیل آفرینشی ، تو وجودت سراپا مهر و وفاداری است، تو تندیس مادرانگی  و شاعرانگی هستی! »   بعد همان طور که این حرفها را می زنیم می توانیم آن تندیس نازنین را پرتش کنیم توی سطل آشغال و راهمان را بکشیم و برویم ، همانجوری که همفری بوگارت راهش را کشید و رفت. به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم. خوشحالم از اینکه نسل زنهای کوچولو رو به انقراض است.نه ، اشتباه نکنید، من  هنوز هم خوشحال نیستم ! اما فکر نمی کنم آنها هم خوشحال بوده اند. فلج بودن که خوشحالی ندارد...

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط دریا نظرات () |

گفتم حالا که سرم شلوغ شده و نمیتونم به اندازه قبل از خاطراتم براتون بگم ایمیلای جالبی رو که برام میاد رو بذارم شما هم ببینید. که در این خونه بازم به روی دوستام باز باشه.... همتونو دوست دارم....قلب

زهرا جان یادم نرفته قرار بود این پست راجع به این باشه که مگه اون پسر چی داشت که من اونطور شیفته اش بودم؟.....در اولین فرصت تا یکی دو روز دیگه مینویسم... یه کم سرم خلوت بشه . مواظب خودت باش بغل

وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود . چه باید کرد؟ انوشیروان گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید " . کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است . این نقطه از دیوار همان جاییست که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایهء دیوار به دیوار پادشاه ماند . از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانهء روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشددیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ساسانی و نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد--
خوشبختی ما در سه جملهاست : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فرداولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط دریا نظرات () |

یعنی اعصاب ندارما..... خدا رحم کرده هیچکس دم دستم نیست.... اگه نه میزدم لت و پارش میکردم..... فردا دقیقا یک سال میشه که پشت کردم به خانواده و شغل و خانه و عشق و آرزو .... و از ایران اومدم بیرون....

دقیقا چنین روزی بود که روز قبل از سفرم بود و مثل سگ دور خونه ژنرال میچرخیدم و هیچ راهی نبود. گوشیشو شب قبل که بهش گفتم نمیتونم صبح بیام پیشت خاموش کرد و دیگه روشن نکرد....گفت دروغ گفتی و از اول میدونستی نمیتونی بیای.... اینقدر آدم نفهم ؟.... بابا روز قبل از سفرم بود ... روزای قبلش اونقدر وقتمو با تمام بد رفتاریاش باهاش گذروندم که حتی نرسیدم برم دندانپزشکی.... و با دندان مشکل دار اومدم اینجا.... توی همون مدت یادش اومده بود که برای دستش باید بره دکتر و باید زبان یاد بگیره.... منم دیگه هر روز یه جوری مشغول کارای خودش میکرد... یه روز داشتم براش نوبت مبگرفتم ... یه روز میرفتم میبردمش دکتر.... یه روز کتاب زبان گیر میاوردم... و روزایی که میرفتم باهاش زبان کار کنم...اونقدر هم که خنگ و بی استعداد بود.... تازه هربار غذاهایی رو هم که دوست داشت واسش درست میکردم..... اه...بازم حالم از خودم به هم خورد....خاک بر سرم...... اه اه اه اه اه...کلافهکلافهگریهگریه

اونوقت به جای اینکه اون یه روز آخرو دیگه بی خیال بشم .... طبق قرار قبلی واسش کشک و بادنجون درست کردم و روش با کشک نوشتم "خداحافظ".... و با قاب بی نظیری که واسه ی تولدش داده بودم بهترین نقاش و خطاط شهر براش درست کرده بود و یه بار که بحثمون شد بهم برش گردونده بود و 1000 دلار پول که بهش قول داده بودم بهش میدم رو بردم دادم به نگهبانی ساختمانو بهش گفتم بده بهش و برای همیشه به اون خونه پشت کردم و با کوله باری که هنوز موندم چطوری از زیر بارش جون سال به در بردم ... برگشتم......دیگه حتی نفس کشیدن هم برام تقریبا غیر ممکن بود نگرانافسوسافسوسافسوس

اونقدر ساده لوح و احمق بودم که مطمئن بودم میخواد منو غافل گیر کنه و میاد فرودگاه.... آخه اتفاقی نیفتاده بود....... ولی فرداش  توی فرودگاه هرچه چشم انداختم هیچ خبری و اثری ازش نبود......

اون عاشق خودش بود نه عاشق من.... تمام تعریفهایی که از من میکرد دروغ بود.... دنبال بهانه ای میگشت که خودشو آزاد کنه.... دیگه من به دردش نمیخوردم.... و غیر از دوری و عذاب براش چیزی نداشتم ...پس بهتر بود ازم ببره و بره بچسبه به یه خر دیگه که عاشق شکل جذاب و زبون چربش میشد...داشتم میرفتم اون سر دنیا.... به دردسرش نمی ارزید بخواد خودشو علاف کنه.....به نفعش بود زنای احمق دیگه ای رو پیدا کنه که میتونست ازشون سو’ استفاده بکنه ولی خرتر از من گیرش نمیاد.......

ای خداااااااااااا...... اعصاب ندارم ... هرچی از صبح خودمو مشغول نگه داشتم بالاخره بازگو کردن این حرفا بغضی رو که از صبح فروخورده بودمو ترکوند.... حالا دیگه بازم نمیتونم اشکامو کنترل کنم.....گریه

کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم.... به همون اولین روزایی که میومد یه جا می ایستاد منو نگاه میکرد.... به همون روزایی که هرچند روز یک بار میومد جایی که سر کار  استراحت میکردیم و حالمو می پرسید..... اونوقت من گول نمیخوردم.... اونوقت دلم که میلرزید عاقلانه برخورد میکردم..... اونوقت سنگ میذاشتم روی دل صاب مرده ام و درشو گِل میگرفتم......... کاش اونوقت آخر قصه رو میدیدم و وقتی ازم تعریف میکرد قند توی دلم آب نمیشد.....کاش میتونستم شخیتی که زیر اون چهره خواستنی بود رو ببینم...کاش محو ظاهر فریبنده اون حیوون نمیشدم..... بیچاره حیوون....کدوم حیوونی تا این حد بی شرمه که ژنرال بود؟

کاش اون اولین باری که باهاش حرف زدم و گفتم: باید همینجا از پیش رفتن این علاقه جلوگیری کنیم و رابطه رو به همون رابطه رسمی برگردونیم خودم فردا صبحش با اشک و آه زنگ نزده بودم که  نمیتونم فکرشو از سرم بیرون کنم.......

کاشکی هرگز جلوی راهم ظاهر نشده بود.....کاشکی من موقع ازدواج پخته تر بودم..... کاش من الان دیگه رها میشدم... کاشکی یکی این ذهن لعنتی منو پاک میکرد.....

دیگه حال گریه کردنم ندارم....... کاش میرفتم به جهنم..... کاش میرفت به جهنم.... کاش .....گریه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط دریا نظرات () |

آنقدر تحلیل های آمیرزا ( یکی از خوانندگان عزیز وبلاگم ) از حال و هوای اونروزها و این روزهای من حقیقی بود که از صبح که کامنت های با ارزش ایشون رو خوندم هیچ کاری به غیر از فکر کردن نکردم . چندین بار حرفهایی که بی شک حاکی از دلسوزی  و خیرخواهی آمیرزا بود رو خوندم و باز فکر کردم..... تک تک جمله ها و کلمات عین واقعیت بود البته غیر از اون قسمتی که چهره ی منو ترسیم کرده بود ناراحت ....

هدف من از راه اندازی این وبلاگ این بود که سرگذشتم رو بنویسم تا زن هایی که مثل من هستن بدونن آخر و عاقبت حماقت چیه..... به همین خاطر دیدم حیفه که این حرفای ارزشمند توی قسمت نظرات بمونه چون ممکنه همه دوستان نبینن . تصمیم گرفتم بیارمشون اینجا تا همه ببینین:

اینهم نظرات آمیرزا:

"عرض  سلام عرض احترام خوب این پستتونو هم خوندم  واقعا برای من قابل هضم نیست اونچیزی که میشه تصور کرد اینه که احتمالا شما یه پیر دختر کاملا زشت هستید با دندونای کرم زده و با دهان بسیار بدبو موهای درشت زیر چونتون هم در اومده و بالای لبهاتونم سیبیل روییده متاسفانه ابروهاتونو هم خودتون با قیچی برداشتید و دوطرف با هم نامیزونه البته با بدسلیقگی نتونستید موهای اضافی زیرش رو هم خوب بردارید از اونجا که بند کردن بلد نیستید صورتتون پر از موهای زائد است چین و چروکهای صورت نیز به کریه المنظر بودنتون کمک کرده است چشمهای بسیار ریز دماغ بسیار بزرگ و دهانی بسیار باز والبته لبهای بیریخت از دیگر خصوصیات شماست علاوه بر این ریزش  شدید مو  سری کچل برایتان به ارمغان آورده که هیچ کلاه گیسی توانایی مخفی کردن این وضعیت را ندارد در مورد سایر اندامتان نظر نمیدهم در طرف مقابل جوانی بسیار خوش اخلاق بسیارمودب بسیارخوش زبان در نهایت صداقت و درستی در کمال مهربانی خانواده دوستی شرافت و بزرگواری  و در یک کلام یک نجیبزاده ی واقعی و یک جنتلمن حقیقی قرار دارد با کمال تاسف هیچ حالت دیگری قابل قبول نمیباشد این یکروی سکه است

اما در روی دیگر سکه جوانکی ظاهرا ورزشکار با بدنی قوی و ورزیده اما فاقد کوچکترین صفات ورزشکاری و پهلوانی که در خانواده ای ضعیف از نظر فرهنگی و اقتصادی رشد کرده و متاسفانه عقده ی حقارت باعث شده تمام خصوصیات انسانیش را از دست بدهد عقده های فروخفته ی دوران کودکی و نوجوانی باعث شده به خودبزرگ بینی کاذب دچار شود و از آنجا که تن پروری و مفتخوری شیوه اش شده و جربزه ی کار شرافتمندانه را ندارد  برای رسیدن به خواسته های حقیر مادیش به تلکه کردن و تیغ زنی روی آورده اما از آنجا که دزدی و باجبگیری هم به اندازه ای از مردانگی نیاز دارد این موجود پست برای هدف خود به سمت بیدفاعترین انسانها هجوم برده یکی از این افراد شما هستید زنی با احساس و عاطفه ی بیش از حد متعارف با نیاز ارضا نشده ی دوست داشته شدن و با درخواستهای عاشقانه ای که متاسفانه توسط مردش بدرستی تشخیص داده نشده و یا جواب دلخواهی به آنها داده نشده به عبارتی زنی که در مواجهه با عاشقانه هایش احساس شکست میکرده و آرزوهای جوانی کردنش را نقش بر آب میدیده زنی با موقعیت اجتماعی ممتاز هم از نظرآگاهی و علم هم از نظر زیبایی و هم از نظر تمکن مالی

با این وصف شما بسان دو قطب مخالف بشدت مجذوب و همگرا بوده اید در ابتدا او بصورت دروغین نیاز شما را که عشق محبت دوست داشته شدن و شانه های گرم برای رفع نیازهای زنانه بوده برآورده کرده است و در قبالش نیز شما تمام هستی خود را از جسم و روح از مال و جان و از آبرو و حیثیت در طبق اخلاص گذاشته اید و سپس وقتی تمام قلب شما را به تسخیر در آورده روی واقعی خود را نشان داده است (در این حال از مرغ عشقی که در قفس صیاد گرفتار آمده جز نغمه خوانی و خوش رقصی برای بدست آوردن دل صیاد چه انتظاری است؟) و در حالیکه شما قدرت هرگونه فکر را از دست داده بودید و به موجودی فاقد اختیار و مسلوب الاراده در دستان او تبدیل شده بودید با تمام رذالت و درندگی به حقیر کردن و خورد کردن شخصیت انسانی شما روی آورده تا بتواند حداکثر استفاده را از شما ببرد در کمال تاسف شما نیز دقیقا بسان موجودی دست آموز موبه مو فرامین و دستورات او را اجرا کرده اید دستوراتی که لحظه به لحظه شما را در مقابل آن شیطان زبونتر و بیچاره تر نموده است آنچه اکنون جای خوشحالی دارد عبور شما از آن شرایط سهمگین و دشوار است امیدوارم با  تفکر و تدبر بتوانید به خود واقعیتان رجوع نمایید  "

.

.

خب!  جدی من چی عیبی داشتم؟ مگه نه اینکه توی خانواده ما پدر هفتاد ساله ام همچنان از صبح تا شب کار میکنه و روی میز کارش خروار خروار مقاله و سی دی کنفرانس های علمی و کارگاههای آموزشی میبینی و هرچیز جدیدی رو میخواد یاد بگیره ...... و پدر اون یه دیپلمه بیکار توی خونه به بیعاری روزاشو شب میکنه......  بابایی که دو میلیون پولی رو که پسرش دو ماه تابستون رفته بود عسلویه جون کنده بود رو ازش گرفته بود و برنگردونده بود......

خانواده من کجا که تا به حال یکبار از گل نازکتر به پدر و مادرمون نگفتیم و من و برادرام مثل کوه پشت هم ایستادیم و هوای همدیگه رو داریم و خانواده اون کجا که غیر از فحش و فضیحت و زیر آب زنی هیچ خبر دیگه ای بینشون نبود.....

عمو و دائیهای من کجا و دائی اون کجا که دوستشو که همدستش توی یه کلاهبرداری بود و به خونه دانشجوئی ژنرال موقعی که توی یه شهر دیگه کاردانی میخونده  پناه برده بوده رو به مامورا فروخته و انداختش توی زندان ......

مردای ما کجا که هیچکدومشون دستشون روی هیچ زنی بلند نشده و اون که ..... اوه..... حالم به هم میخوره!

چه اشتباهی کردم.......

اینکه گفتی عرضه هیچ کار شرافتمندانه ای رو نداشت ....  اینکه من نیازهای برآورده نشده ای داشتم  که برایش پاسخی نمیگرفتم ...... اینکه چقدر آرام و با سیاست من رو توی دام انداخت همه اش حقایقی بود که شاید خودم هم هرگز به این زیبایی کنار هم نچیده بودم و تحلیل نکرده بودم ...... اما از همه تاثیر گذار تر جائی بود ک گفتی: از مرغ عشقی که در قفس صیاد گرفتار آمده جز نغمه خوانی و خوش رقصی برای بدست آوردن دل صیاد چه انتظاری است؟

این جمله بر سقف ذهنم حک شد.

باز هم از خاطراتم مینویسم اما نه برای مرور ناخوشیها بلکه برای اینکه درس عبرتی برای امثال من باشدقلب

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط دریا نظرات () |

خلاصه داشتم میگفتم......

اونشب مثل مرغ سر کنده تا صبح خوابم نبرد مطمئن بودم توی جاده اتفاقی واسش افتاده.... هی مکالمه مون رو قبل از رفتنش مرور میکردم و یادم میومد لحنش کاملا مهربون و دوستانه بود......

فرداش که 13 به در بود قرار بود بریم باغ یکی از دوستامون..... توی باغ هر نیم ساعت یه بار میرفتم زنگ میزدم ....آرزو میکردم اون عید لعنتی با اون سیزده نحسش زودتر شر رو از سرم کم کنن و شوهرم برگرده سر کار و من حداقل نصف روز آزاد باشم...اوه

شب که شد دیگه داشتم دیوانه میشدم.... شوهرم هم که آشفتگیمو دیده بود با حساسیت بیشتری چشماش بهم بود..... کاش میتونستم برم در خونه اش... اما هیچ بهانه ای واسه ی بیرون رفتن نمیتونستم جور کنم... نه مغازه ای باز بود و نه میشد خونه کسی رفتن رو بهانه کرد....نگران

حدودای آخر شب بود که یهو دیدم delivery report اس ام اس هام اومد... معلوم بود گوشیشو روشن کرده و اس ام اس های گیر کرده م رو داره میگیره...... انگار دنیا رو بهم دادن....فورا باهاش تماس گرفتم.... جواب نداد چند دقیقه بعد اس ام اس داد که چطور جرات کردی به من زنگ بزنی زنیکه ی .... و ..... و .....تو کی هستی که بخوای نگران من باشی..تعجب

بیشتر از اونکه ناراحت بشم تعجب کردم.... مگه من چیکار کرده بودم؟..... اتفاقی نیفتاده بود..... باز اصرار و التماس من شزوع شد که فقط بگو چی شده.... و این کار تا فردا شبش ادامه داشت تا اینکه میدونین چی شنیدم؟...

گفت: " وقتی من ازت خواستم که بیای ...بعد از اینکه گندی رو که تهران زده بودی رو بخشیده بودم.... تو طاقچه بالا گذاشتی و گفتی ""آخه"" و گفتی ""سعی"" میکنی بیای.... در حالیکه برای لطفی که بهت کرده بودم باید با سر میومدی..... یا حداقل اینطوری نشون میدادی....."

میدونستم با یه آدم مایه دار ریخته رو هم..... فکر میکنم اونم ازدواج کرده بود ... ولی فکر میکنم مطلقه بود..... کلی وسائل جدید آورده بود تو خونه ژنرال..... بهم گفته بود حتی همون زنه بهش گفته که حاضره سربازیشو بخره و ببردش سنگاپور و اونجا هم براش اقامت بگیره.....

بگذریم!

بعدشم گفت:" اینطور وقتاست که آدم میفهمه کی واقعن دوستش داره و کی فقط ادعا میکنه.... هیچکس نمیتونه سیزده به در رو کنسل کنه ولی اون سیزده به در رو به خاطر من کنسل کرد و اومد اینجا که من تنها نباشم اونوقت تو روز 12 رو طاقچه بالا میذاری..."

بعد معلوم شد که همون لحظه که من گفته بودم سعی میکنم بیام ...جالبه دقت کنین نگفتم نمیام ها.... خلاصه همون لحظه الکی به من میگه داره میره کاشان و به قول خودش همه چی از نظر ایشون تمام شده بوده.......بعد زنگ میزنه به این خانم شریف و اون هم با سر و با اشتیاق فراوان و با یه مشروب 300 هزار تومانی میاد پیش ژنرال و حسابی از غصه و ناراحتی که به واسطه ی جفای نا بخشودنی اینجانب بر او روا آمده بوده اونو در میاره.......

باورم نمیشد..... آخه آدم اینقدر گربه صفت؟ مگه همین من نبودم که یه بار سفرمو به خاطر اون لغو کردم؟ اونم در حالیکه برادرام از تهران اومده بودن که با پدر و مادرم بریم ؟...اونم ویلای خانواده شوهر من؟....یعنی در واقع من اونا رو به این سفر دعوت کرده بودم؟....سفرمو لغو کردم  و اونا رو تنها فرستادم رفتن و شوهر بیچاره و پسر بدبختم رو هم محروم کردم؟.... سیزده به در لغو کردن که کاری نداره خصوصا اگه آدم مجرد باشه.....

اون میخواد پول بده سربازیتو بخره؟...... مگه چقدر میشه؟.....40 ملیون؟ 50 میلیون؟ ..... من چقدر تا به حال خرجت کردم؟..... من از خاک به افلاک رسوندمت آدم بی غیرت.... من از اون کثافت خونه نجاتت دادم و واست خونه با تمام وسائل زندگی گرفتم.... وسائلی واسه ی خونه تو گرفتم که خودم توی خونم نداشتم....تعجب

هرچی پول توی بانک داشتم به نام تو زدم..... اینا رو بذار روی هم ببین چند برابر 50 میلیون میشه.... تازه اگه اینا هم نبود مهم این بود که من همه دار و ندارمو به پات ریختم..... اینهمه موهام سفید شد....از بسکه گریه کردم هر جفت چشمامو جراحی کردم..... اونهمه قرص اعصاب خوردم...... ای آدم بی چشم و رو ..... واقعا تو همون درختی هستی که میوه هات تلخه... هرچی ازت مواظبت کردم و آبیاریت کردم بازم زهر خودتو میریختی.....عصبانی

برو به جهنم آدم کثافت عوضی که اونهمه عمرم رو و آبروم رو و دار و ندارمو به پات ریختم.... من که راضی نیستم و امیدوارم اونی که اون بالاست خودش یه جوری از خجالتت در بیاد ... یه جوری که بفمی از کجا خوردی....عصبانی

نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط دریا نظرات () |

سیزده به در امسال از صبح از توی اتاق کوچیکم توی خوابگاه دانشجویی اینور دنیا تکون نخوردم.... توی ایران هرکی واسه ی خودش برنامه ای داشت و وقتی برای با من حرف زدن نداشتن.... دلم گرفته بود.... دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت .... حتی انگیزه نداشتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم یه کم خالی بشم.... ثانیه ثانیه ی 13 به در پارسال مثل صف مورچه ها جلوم رژه میرفتن....

قصه از زمانی شروع شد که اولین باری که بعد از سفری که قبل از عید به دوبی داشتیم ژنرال رو دیدم...ازم راجع به سفر پرسید. منم شروع کردم به تعریف کردن و اینکه مادرشوهرم چه همسفر خوبیه و اینها.... که یه دفعه روشو کرد بهم و گفت:"ببین توروخدا یه کلمه نمیگه جای تو هم خالی بود......"

منم واسه ی اینکه کم نیارم گفتم:" من از چاخان خوشم نمیاد.... آخه جائیکه شوهرو مادرشوهرم هستن که جای تو نیست.... اگه خودم تنها رفته بودم جاتو خالی میکرد"

خلاصه! این گذشت ولی از آنجایی که ایشون هر چیزی رو به عنوان سلاح نگه میداشت که یه روز علیه خودم ازش استفاده کنه و دنیامو سیاه کنه ...اینهم به لیستش اضافه کرد و مثل گرگ برای فرصت مناسب کمین کرد......شیطان

هفتم یا هشتم عید پارسال با شوهرم و پسرم رفتیم تهران.... توی جاده از کنار یه مزرعه آفتاب گردون رد شدیم که خیلی زیبا بود.... بهش اس ام اس زدم که چنین منظره ای دیدم و جاتو خالی کردم.... یه شب هم که با یه عده از فامیل رفته بودیم رستوران باز بهم اس ام اس زد جاشو خالی کردم......

یکدفعه باز اون روشو کار گذاشت ...کم محلی هاش شروع شد... البته دیگه منتظرش بودم چون امکان نداشت سفری رو به دهنم زهرمار نکنه..... فرداش سر اینکه چون وقتی زنگ زد توی ماشین بودم نتونستم جوابشو بدم و وقتی من زنگ زدم شوهرم بهم نزدیک شد و با مکث و استرس باهاش حرف زدم گوشیشو قطع کرد و بعدم خاموش.... مثل همیشه و باز نصیب من بغض و غصه و بلاتکلیفی شد.....گریه

بعدها فهمیدم تمام اینا واسه ی این بوده که من برخلاف حرف خودم در حالی که تنها نبوده ام جاشو خالی کردم و به ساحت ملوکانه ایشان برخورده و مستحق بدترین عذاب ها شدم.........

خلاصه! روز 11 فروردین توی مسیر برگشت تمام وقت داشتم واسش اس ام اس میفرستادم و ازش عذرخواهی میکردم و اصرار و التماس که منو ببخشه..... بالاخره جواب دادکه منو بخشیده.... اینقدر خوشحال شدم که حد و اندازه نداشت .... تازه میخواستم دل شوهر و بچه ام که در تمام طول مسیر محل بهشون نذاشته بودم رو به دست بیارم اما دیگه 30 کیلومتری اصفهان بودیمنگران

خلاصه! وقتی رسیدیم خونه بهش اس ام اس زدم که فردا همدیگه رو ببینیم.... جواب داد که فردا داره میره کاشان و یه باره باشه واسه ی بعد از 13 به در.....

صبح 12 فروردین با شوهرم و پسرم رفتیم خرید و کلی چیز میز واسه ی 13 به در خریدیم..... بعد از ظهر بود که ازش پیفام گرفتم که از کاشان برگشته و میتونیم همو ببینیم...... بدبختی این بود که وقتی پیغامش میومد باید بلافاصله جواب میدادم.. خیلی فرصتی واسه ی فکر کردن نداشتم ..ولی چیزی که واضح بود این بود که هیچ بهانه ای واسه ی چند ساعت از خونه بیرون رفتن نداشتم..... حد اقل اگه صبح گفته بود خریدا رو میذاشتم واسه ی عصر.... همینو بهش گفتم و اضافه کردم که نهایت سعیم رو میکنم که بهانه رو جور کنم.... اینم واسه ی این بود که اگه میکفتم میام و نمیشد.... جنازه ام سر دیوار بودساکت

بلافاصله با لحن بسیاااااااار مهربان جواب داد که هیچ اشکالی نداره چون اتفاقا همین الان بهش خبر رسیده که باید برگرده کاشان و خودش هم نمیتونه منو ببینه..... براش آرزوی سلامتی کردم و سفر بخیر گفتم و ازش خواستم وقتی که رسید منو بی خبر نذاره.....

تا شب هیچ خبری نشد.... زنگ زدم جواب نداد... اس ام اس زدم فایده نداشت..... بعد هم گوشیش خاموش شد.... تا صبح بیدار بودم... از شدت اضطراب داشتم دیوانه میشدم......

بقیه شو فردا میگم...... قلب

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط دریا نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت